|
روز تولد تو ستاره ها دمیدن پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن اجازه ....؟؟ تولدت مبارک ...!!! + نوشته دختر بارونی در سه شنبه یکم بهمن 1387 |
چی بگم از کجا بگم ؟؟ دردمو با کیا بگم ؟؟ بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت عشقی که بی فروغ نبود برای من دروغ نبود ... این روزا انقدر داغونم که دلم می خواد فقط بخوابم . دوست ندارم هیچ کاری بکنم . دوست ندارم حرف بزنم . دوست ندارم راه برم . دوست ندارم غذا بخورم . دوست ندارم . دوست نداااااااااااااااااااااااااارم .... دوست دارم فقط فکر کنم و آهنگ گوش بدم و تو دنیای خودم غرق بشم . این روزا خیلی دلم برای آرامش تنگ شده . خیلی وقته از پیشم رفته . نی دونم ، شاید با من قهر کرده . ولی آخه برای چی ؟ مگه من چی کار کردم ؟؟ دلم میخواد بخوابم ، انقدر بخوابم که وقتی بیدار شدم همه چیز خوب شده باشه ، آرامش برگشته باشه پیشم . تا کی باید هر شب با بغض بخوابم ؟؟؟ تا کی باید گریه کنم ؟؟؟ پس کی از ته دل بخندم ؟؟؟ دیگه خنده برای لبام غریبه شدن ... درست مثل یه ماهی میمونم که افتاده تو خشکی و داره نفس نفس میزنه . چرا این روزا یه اتفاق خوب نمی افته ؟؟ یه اتفاق دل خوش کننده . چرا این روزا همه چی عادیه ؟؟ دلم گرفت ، خسته شدم از این همه تکرار . این روزا خیلی دلم تنگه . ای کاش پیشم بودی ... + نوشته دختر بارونی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |
خیلی سخته که بعد از 20 روز با هم بودن حالا بخوام از خاطره هایی که مونده بنویسم . اونم تنها و بدون اینکه کنار هم باشیم اون شب که خاطره نوشتیم خیلی باحال بود . ساعت 3 نصفه شب همین الانم بهت زنگ زدم و تولدتو تبریک گفتم . عزیزیم خیلی دوست دارم
+ نوشته دختر بارونی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 |
گل رو پر پر میکنم سر مزارت .... پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود؟؟؟؟ گل من رو چرا چیدی ؟؟؟؟ گل من دنیای من بود گلمو ازم گرفتی تک وتنهام زیر بارون ... عموی نازم برای همیشه از پیشم رفت ....
انقدر غم از دست دادن عمو بزرگه که نزدیک بود یادم بره ... بابا جونم روزت مبارک ... خیلی دوست دارم ...
+ نوشته دختر بارونی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |
من به دنیا اومدم ... تولدم مبارک ...
+ نوشته دختر بارونی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |
+ نوشته دختر بارونی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |
میروم و تو تنها نخواهی ماند ... و تو فراموش خواهی کرد این رویای فراموش شده را ... و چشمانت برای رفتنم به لرزش نخواهند افتاد ... و دستانت در تکرار آن روز بارانی هرگز نخواهد گریست ... نگاهم کن ... من تو را ار افق های آبی هدیه گرفتم من با بالهای شکسته میان دست های تو پرواز کردم ... من تو را پشت دیوارهای شکسته بی کسیم یافتم ... من تو را برای بودن یافتم نه برای رفتن ... بگذار بگویم بی تو گلهایم بی آب خواهند ماند ... بگذار بگویم بی تو لحظه هایم خواهند پژمرد ... بگذار بگویم بی تو اشکهایم بی کس خواهند ماند ... می دانم ، می شنوی هق هق بی صدا و غریبانه شبانه ام را ... می دانم ، میبینی شب های تاریک و بی ستاره ام را و میدانم که چشمان تو تنها فانوس این راه نرفته بود .... و اکنون دیگر ... راهی نیست که انتهایش به انتظار من ایستاده باشی ... دیگر چشمان رویاییت میان ازدحام عطر آگین خاطره به دنبال اندام بارانی شعرهای من نخواهند گشت .... دیگر زبانت از به زبان آوردن نام من به سختی حرکت نخواهد کرد ... دیگر نیندیش به روزهای تلخی که بر من و تو گذشت .... دیگر نیندیش به دروغهایت که تنها ترانه های لحظه های دروغین خوشبختی من بودند ... دیگر نیندیش به دلخوشی های بلند من برای دیدارهای کوتاه تو .... دیگر نیندیش به غربت گوشهایی که به حرمت صدای تو صدایی دیگر نشنید ... می خواهم صدایت را قاب کنم زیرا تنها صداست که میماند ... و این دختر بارونی در آستانه این فصل سرد ایمان می آورد به آغاز بی تو آغاز بی من .... و ماندن تو ... ماندن دور از من .... تو بمان کنار قلبی که از من به امانت گرفتی و پس ندادی .... تو بمان کنار انتظارهای بی رنگ من ... تو بمان دور از دستهای کوچک و خالی من هنگام برگشت از بیراهه های مسکوت عشق تو ... تو بمان آن سوی پنجره تردید ... و من ... برای خاطراتت دست تکان میدهم ... و میدانم که تو ا ز حرفهایم ، نگفته هایم خواهی رنجید .... و میدانم اشکهای پنهانم را نخواهی دید ... و میدانم این قصه هم به سر رسید ... + نوشته دختر بارونی در شنبه هشتم دی 1386 |
خداوند روز اول آفتاب را آفرید ... روز دوم دریا را ... رو زسوم صدا را ... رو زچهارم رنگها را ... روز پنجم حیوانات ... روز ششم انسان را ... و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی نیافریده است ؟؟؟ پس تو را برای من آفرید ... سلام ... من دانشگاه نرفتم یه داستان کوتاه اما ... با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم اونم بچه بود . سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد . دید که منو میشناسه . خندیدم . گفت دوستیم ؟؟ گفتم دوسته دوست . گفت تا کجا ؟؟ گفتم دوستی که تا نداره . گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم : نه... نه ... نه ... نه ... تا نداره . گفت قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده میشن . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم . خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بزار. اصلا" یه تا بکش . از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا" براش تا نمی زارم . نگام کرد . نگاش کردم . باور نمیکرد . میدونستم اون می خواست حتما" دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید ... گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم . گفتم باشه . تو بزار . گفت شکلات . هر بار که هدیگرو میبینیم . یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه ؟؟ گفتم باشه . هر بار یه شکلات می زاشتم تو دستش . اونم یه شکلات تو دست من . باز هدیگرو نگا میکردیم .یعنی که دوستیم . دوسته دوست . من تندی شکلاتمو باز میکردم میزاشتم تو دهنم وتند و تند میمکیدم . میگفت: شکمو . تو دوست شکموی منی . و شکلاتشو میزاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ . میگفتم بخورش . میگفت : تموم میشه . می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه . صندوقش پر از شکلات شد . هیچ کدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم . گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما . اونوقت چی کار میکنی ؟؟؟؟؟ گفت مواظبشون هستم . میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم . و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو میگفتم نه ... نه .. نه ..تا نه .. دوستی که تا نداره . یک سال ...دو سال ... چهار سال .. هفت سال .. ده سال ... بیست سالش شده .. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم .. من همه ی شکلاتامو خوردم . اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره . بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود برمیگردم . من که میدونم میره و بر نمیگرده . یادش رفت شکلات به من بده . من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم این برای خوردن . یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش . اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت . یادش رفته اون دیگه صندوقی داره برای شکلاتاش . هر دو تا رو خورد . خندیدم . میدونستم دوستی من تا نداره . میدونستم دوستی اون تا داره . مثل همیشه . خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم . اما اون هیچ کدومشونو نخورده . حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه ؟ ؟ قشنگ بود نه ؟؟؟؟؟؟؟ تا بعد .... + نوشته دختر بارونی در جمعه شانزدهم آذر 1386 |
تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم ... تو را به اندازه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم ... برای خاطر عطر نان گرم ... وبرفی که آب میشود ... و برای خاطر نخستین گلها ... تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم ... تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم ...
+ نوشته دختر بارونی در شنبه دهم آذر 1386 |
پنج شنبه 24/8/86 ساعت 8 صبح وارد سایت سنجش میشم ...هنوز هیچی معلوم نیست . یعنی قبول شدم ؟؟؟؟؟ اون قسمتی که برای تکمیل ظرفیته باز میکنم ... بازم معلوم نیست قبول شدم یا نه ؟ مشخصاتی که ازم میخواد رو یکی یکی میزنم .... دیگه قلبم داره خودشو میکشه انقدر تند تند میزنه ... صفحه داره لود میشه ... 1. 2. 3. قبول شدم ... همون رشته ای که دوست داشتم ... معماری . دیگه از این بهتر نمیشه . حالا فعلا" در مورد راهش با بابا یه کم مشکل دارم . میگه شاید نزارم بری . خیلی همین جوری نمیترسه هر روزم میره روزنامه میگیره میاد حوادثو میخونه ... فلان دختر و در فلان جا نمیدونم چی کار کردن ... اینارم که میخونه دیگه بدتر میشه ... البته حقم داره ها . هر کی یه دختر مثل من داشته باشه میترسه + نوشته دختر بارونی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 |
|
| ||||||